X
تبلیغات
öz yurdum Azerbaycan - تعدادی از لغات اصیل تورکی

öz yurdum Azerbaycan

tanrının adıynan

تعدادی از لغات اصیل تورکی

آبجی

= آباجی = آغاجی = آغا( پيشوند احترام برای خانم ها ) + باجی ( خواهر )

آتش

= آتيش = آت ( آتماخ = انداختن ، پرتاب کردن ) + يش = جرقه

آرخالق

آرخاليق = آرخا ( پشت ، دوش ) + ليق = شانه ای ، لباسی که زير قبا می پوشند.

آغوز

= اُغوز = آغيز = اولين شير پس از زايمان

آق داداش

= آداش = آدداش = آد( نام ) + داش( هم ) = خطاب محترمانه به برادر

اُتراق

= اتوراق = اوتور( اتورماخ = نشستن )+ اق = محل استراحت کاروان بعد از حرکت طولانی

اجاق -----» اوجاق

اجاق کور -----» اوجاق کور

استان ( در ترکيب با برخی اسامی. مثل کوشکستان )

= است يان = است ( زير ، پايين ) + يان ( طرف ) = پايين دست ، طرف پايينی خانه. [ همراه با " کوشک " ترکی : کوشکستان = سمت پايين قصر ]

شکنجه/ایشکنجه

در قياس با آسقيراق [ = عطسه ] و اشکنج [ = عذاب ] ترکی. ريشه ی آن معلوم نگرديد ولی اين واژه قطعاً ترکی ست.

اَل چو

= اَل ( دست ) + چو ( چوب.ترکی ) ؛ قطعه ای چوبی در گاوآهن

اَلک ( غربال )

اله ک = اله ( اله ماخ = غربال کردن ) + ک = وسيله ی غربال

اَلو

= شعله ی آتش ، زبانه ی آتش

اُماج

= اوماج = اوغماج = اوغ ( اوغماخ = ساييدن ) + ماج = ساييده ، نام آشی که در آن خمير را می سايند تا به رشته تبديل شود.

آرمود

= آرمود - آرموت = گلابی

اوجاق

اوچاق ( اوچ = 3 ، اشاره به 3 سنگ که برای روشن کردن آتش در کنار هم قرار می دهند. ) = اوداق = کوره ، کانون = خاندان

اوجاق کور

= بی فرزند ، بريده نسل

اوستين

= اُستين = اُست يان ( -----» استان ) قسمت پايين جامه ی پوشاننده ی دست. اوستيکک = دستپوشی پارچه ای که هنگام پخت نان ، برای جلوگيری از سوختن روی ساعد می بندند.

اوغور بخير

= اوغور = وقت ، يمن و برکت ، عزم سفر. اوغور به خير = سفر به خير

اَياز

نسيم = نسيم خنک سحری

 اياغ

= اياغ = اياخ = پا ، همپا. توسعاً يارغار و همدم صميمی.

بایده

بايده = بايدا = ظرف دهن پهن که از کاسه بزرگ تر است. از ترکی به عربی هم راه پيدا کرده است. البته علامه قزوينی اين واژه را فارسی و " باطيه " را معرّب آن می داند. [ يادداشت ها - ج 10 - ص 25 ] اما استاد ابوالحسن نجفی اين حکم را مسلم نمی داند [ غلط ننويسيم - ص 55 ] ضمناً با توجه به اينکه در گويش برگ جهانی حرف « ی » در اين واژه مفتوح است ، و مفتوح شدن حرف ماقبل « ه » غيرملفوظ قاعده ای در زبان عربی ست ، پس می توان به يقين حکم داد که چه اصل واژه را فارسی بدانيم يا نه ، اين واژه از زبان ترکی  راه يافته است.

باشی

پسوندی به معنای رئيس /// باش ( = سر ) + ی نسبت فارسی = سردسته. بطور عام به معنای متصدی. مثل : آبدارباشی ، آشپزباشی ، يوزباشی و... اين اسم [ واژه ] را نبايد با اسامی خاص مردان اشتباه کرد. اسم خاص " باشی " برای مردان که در برخی مناطق ايران نمونه دارد ، مشتق از مصدر فارسی " بودن " و بُن مضارع آن " باش " است. باش + ی  در مجموع به معنای امر به ماندن برای دوم شخص مفرد است. درست مثل معنای باشی در اين جمله : " تو بايد الآن در مدرسه باشی و نه در خانه ". اين اسم همچون اسامی مشابهی چون " بمانی ( بمونی ) " و" قزبس ( دختربس ) " ، در زمان هایی بر نوزادان نهاده می شد که موضوع مرگ و مير آن ها و نيز وجود فرزندان ذکور بيشتر در خانواده ها ، عمده و مهم بود.

بُته/بوته

= بوتا. در اصل بوتاق يا بوداق = شاخه ، نهال کوچک ، بچه و فرزند آدمی // بی بته = ابتر ، عقيم و بی شاخ وبرگ ؛ توسعاً بی عرضه

برابر -----» بيرابير

برگه -----» بلگه

بشقاب -----» بوشقاب

بقچه

بوغچا = بوغچه = جامه بند. بسته ای از جامه و جز آن. پارچه ای به شکل مربع يا مستطيل که لباس ها در آن نهاده ، ببندند.

بَگ

= بيوک = بزرگ ، خان / در برگ جهان نگارنده فقط در پسوند نام خاص « اسماعيل بگ » از اسلاف طايفه ی اثباتی شنيده ام.

بیگم

= بئگم = بئيگم = بئيگ + يم ( ضمير ملکی اول شخص مفرد ) = بيگ ِ من. پسوند نام بانوان صاحب مقام. / ترک ها ضمير ملکی «يم» را پس از اسامی ، برای احترام و محبت ، همراه اسم می آورند. مانند : خان+يم = خانيم ، خانم / بيگ + يم = بيگيم = بيگم / اوغلی + يم = اوغليم = غليم = غلام

بَلغور

= بولغور = بولغار ( بولغاماخ = بولاماخ = درهم ريختن ، آشوب کردن ) + ور = عموماً هرچيز درهم شکسته و به هم ريخته و بطور خاص گندم و جو و حبوب شکسته / بلغورکـُردن = شکستن و خرد کردن حبوبات و نيز : دو زبان يا گويش و لهجه را بطور ناقص درهم ريختن و مکالمه کردن.

بُنچاق ، بونجاق

= بونچاق = بونچاخ = قباله و سند

بيات -----» بی يات

برابر

= بيره بير ( بير= يک ) =يک به يک = مساوی

بيگ -----» بگ

بيگ -----» بگم

پاتوغ*

= پا ( فارسی ) + توغ ( يا " طوق " = پرچم عزا ) = محل نصب پرچم ، محل گردآمدن

بشقاب

= بوشقاب = بوش ( خالی ) + قاب ( ظرف ) = ظرف توخالی / توسعاً به ظرف پهن با ارتفاع کم اطلاق شد. پوش نيز که در مصدر " پوش کـُردن " بکار می رود ، از همين ريشه است.

پلو

= پيلاو = پيلوو = پيلو = پـِلو = برنج پخته

پـِهـِن

= پئهن = فضولات چارپايان

پيس ، پيسی

= پيس ( بد ، نامناسب ، نامرغوب ) + ی نسبت = نوعی بيماری / در گويش برگ جهانی با جمله ی : " کارش پيسه " و به معنای شوم بودن ، بدشانس بودن و جوردرنيامدن حرکات و کارهای کسی ؛ کاربرد دارد.

پيلتـَه

= پارچه يا نخی که در چراغ ها برای جذب سوخت از مخزن تعبيه می شود. اين واژه در فارسی به صورت " فتيله " يا " فيتيله " بکار برده می شود.

تاس ، تاسَک

= تاس = تاز = داز = کاسه ی سنگی و سخت ، کاسه ی فلزی ، سر ِ بی مو.

تاغار

= تاغار = داغار = ظرف سفالی يا گلی برای ماست ، خمير و...

تـُبرَه -----» توبره

تخم

= توخوم = توغوم = دوغوم = دوغ = دُغ ( دغماخ = زاييدن ، تکثير شدن يا تکثير کردن ، زياد شدن ) + م = فزونی ، تکثيری ، زادنی ، بذر ، فرزند.

ترقه

= تاراققا = تراققا = تراق ( صدای انفجار + ه ) = چيزی که صدای انفجار بدهد.

تريد -----» تيليد

تشک -----» دوشک

تغار -----» تاغار

تمبون -----» تمون

تمشک

= تومشوک = درختچه ای با ميوه ای لذيذ

تـُمّون/تومان===>احتمالا دامن

توممان = تومما ( توماماخ = پوشاندن ) + ان فاعلساز = پوشاننده ی تن برای زنان

تـُنگ

= تونگ ( مأخوذ از تونج = آلياژ مس و روی ) = کوزه ی دهن تنگ ، ظرف شيشه ای با گردن باريک

توبرَه

= توربا = کيسه ی بزرگ

توپ ، توپيدن

واژه ای ترکی که از آن مصدر " توپيدن " ساخته شده. توپارلاماخ = به توپ بستن ، مانند توپ بر سر کسی فرياد زدن.

توتـَک

= توتوک = توت ( توتماخ = دود کردن ) + وک = سوخته. توتون از همين ريشه است. توسعاً به نان کوچک پخته شده نيز گفته می شود. در بعضی از مناطق ترک نشين ، تلفظ اين واژه به صورت " تونوک " ( نگاه کنيد به مدخل " تونيکه " ) به معنای نان کوچک و کوتاه است.

تونيکه

= تونوکه = تون ( ضعيف ، کوتاه ) + وک = کوچک ، شلوارک ، شورت. و نيز به معنای نان کوچک

تون ، تون به تون

در ترکی آذری اين واژه به معنای " گور " بکار می رود و با اين مبنا ، طبعاً " تون به تون " ، معادل " گور به گور " است. اما اين ترديد نيز وجود دارد که واژه ی تون ، اشاره به شهری با همين نام در خراسان بزرگ و در حاشيه ی کوير باشد که مشهور و معروف به بدآب وهوايی ست.

توو 

= توو = سرعت ، شتاب ، تاب ( توولان ماخ = دور زدن ).

تير ، تيره چوب

تيره ماخ ( = ديره ماخ = پايه کردن ، لم دادن ، تکيه دادن ). تير = ديرک ، ستون.

تيريد -----» تيليد

تيليد

= تيليت = تير ، تيل ( تيل ماخ ، ديل ماخ = بريدن طولی ) + يت = برش طولی ، خردشده ، برش داده شده ، تکه های نان برش خورده و خيس شده. ضمناً تليشه و تريشه ی چوب نيز از همين ريشه است.

تيمار کردن

= تيمار = درک و دلسوزی برای هر جانداری ، خدمت به درمانده با محبت و نه از سر ترس.

جاجيم

= جئجيم = کئجيم =کئز ( کئزماخ = پوشيدن ) + يم. نوعی پارچه ی بافتنی ضخيم که هم به عنوان زيرانداز و هم به عنوان پوشاک حيوانات باربر بکار می رود.

جُربُزه

= جوربوز = گوربوز = تنومند و قوی ، باشهامت. با توسع و تطور معنی ، به مفهوم نيروی درونی برای غلبه بر ترس و خصلت شجاعت و شهامت بکار می رود.

جُل

= چول = جول = پالان ، پوشاک چارپايان ، پارچه ی مندرس و غيرقابل مصرف.

جـِلو

= جيلو = جيلاو = پيش

 جووال

= جووال = چووال = چودال = چوخال = چوخار = زيرانداز ، پارچه ی پشمی ، خرجين بزرگ پشمی.

چاپ

 چاپو = چاپ ( چاپ ماخ = چاپيدن ، تاختن ) = غارت ، غارت شدگی و غارت زدگی / چاپی بَزی = غارت شده ، قحطی زده. و درست به همين دليل ، حريص بودن و ولع داشتن.

در فارسی رسمی با مصدر چپوشدن و چپوکردن ديده می شود.

چاخان

= چاخ ماخ = فريب دادن = فريبنده ، لاف زن

چادر -----» چَدير

چارُق

= چاريق = کفش ساق بلند که بندها در ساق بسته شود.

چاق ( در اصطلاح دماغت چاقه )

= چاغ = سلامت ، تندرستی / دماغ چاق = مزاج خوب و سالم.

چاووش -----» چووش

چَپَر

= کپر = خانه ی چوبی و ساخته شده از نی. حصاری از ترکه های نازک ، نرده ( چپرله ماخ = نرده کشيدن )

چَپـِش

= چپيش = بزغاله. در گويش برگ جهانی به نوع خاصی از بزغاله اطلاق می شد.

چپول

= چپل = چفل = چوه ل = چپ ال = چپ ( فارسی ) + ال ( دست ) = چپ دست. در معنای وسيع تر چپ چشم.

چَدير/چادر

= چاتير = جاتير = خرگاه ، خيمه ، چادر. ( همريشه با چتر )

چُغُلی

= چووغول = چوول = چوو ( شايعه ، خبر ) + غول ( قول از عربی ؟ ) = شايعه پراکنی ، خبرچينی و جاسوسی ، مايه آمدن.

چکش -----» چککوش

چَککوش

= چاتقيش از مصدر چککوش ماخ يا چاققيش ماخ ( شکستن ) = وسيله ی شکستن.

چَکمه

= چک ( چک ماخ = کشيدن ، بالا کشيدن ) + مه = بالا کشيدنی ، نوعی کفش ساق دار که برای پوشيدن آن بايد لبه ی آن را به سمت بالا کشيد.

چلتوک -----» شلتوک

چُلـُق

= چولوق = چول (چولوماخ = معيوب شدن) + ق =معيوب ،کسی که سمتی از بدنش معيوب است.

چَمچه

= چومچه = چوم ( چوم ماخ = در آب فرورفتن ) + چه = ابزاری که در آب ديگ فرو می برند و برای همزدن بکار می آيد. قاشق بزرگ ، کفگير و ملاقه ( کمچه نيز از همين ريشه است. )

چنگک

= ابزاری در ميوه چينی برای پيش کشيدن شاخه.

چُو

= چوو = خبر ، شايعه.

خيابان -----» خياون

خیابون/خیابان/خياوُن

= خياوون = مأخوذ از خياو نام سابق مشکين شهر ، اولين مکان که در ايران اسفالت شد منطقه ی خياون در تبريز بود که محله ی يکی از رجال روحانی و اصلاً اهل خياو بود. اين نام بعدها به تمام راه های اسفالت شده يا ماشين رو و عريض تعميم داده شد.

خيلی

= خئيلی = خيللی = خيل ( گروه ) + ی = دارای خيل ، زياد ، وافر [ بعدها به زبان فارسی و عربی بطور همزمان راه يافت و در فارسی رايج در تهران به کسر « خ » متداول شد.

دالون/دالان

= دال ( پشت ) + ون = پنهان شده ، دهليز زيرزمين ، راهرو. بعدها اين واژه دامنه ی وسيع تری پيدا کرد.

دالـّيک

دليک = سوراخ = نگاه کردن از سوراخ. در لهجه ی تهرانی ، دالـّی و دالـّی موشه تداول دارد.

دان ، دانه -----» دُن ، دُنه

دشک -----» دوشک

دون/دانه

= دن ( قطره ، ريز ) + ه = ريزه ، دانه. واحد شمارش اشياء و نيز مغز برخی از ميوه ها و گياهان.

دوشَک

= دوشه ک = دوشه ( دوشه ماخ = گستردن ، پهن کردن ) + ک = پهن کردنی و گستردنی. بطور خاص : زيرانداز برای خواب.

دوشمن

= دوشمان = دوش ( دوش ماخ = افتادن ، درافتادن ) + مان = درافتاده ، لج کرده. در برگ جهان به صورت دوشمند و دشمند نيز تلفظ می گردد.

دَهرَه

= دگره = دگيره = دگير ( دگير ماخ = چرخيدن ) + ه = چرخيده ، انحنا يافته. از حربه های دسته دار که سرش مانند داس انحنا دارد.

در مورد اين واژه جای ترديد هست که آيا اصالتاً ترکی هست يا نه. مرحوم ملک الشعرای بهار اعتقاد دارد که اصل اين واژه از زبان سانسکريت و در مراوده و تجارت با هنديان به ايران آمده و وارد زبان فارسی شده است. ( سبک شناسی / ج 1 ــ ص 283 ) هرچند نگارنده عقيده ی مرحوم بهار را صائب می داند ، اما بايد توجه داشت که زبان سانسکريت نيز تأثيرات عمده ای از زبان ترکی باستان ( زبان سومری ها ) پذيرفته است و از اين نظر ، با تأييد صحت قول مرحوم بهار و مبنا قراردادن آن ، می توان پذيرفت که اين واژه از زبان ترکی  راه يافته است.

ديس

= ديز. دانه هايی که پس از خرمن کوبی بدن را می خلد. رشته های خاردار خوشه ی گندم که در تماس با پوست بدن خارش شديد ايجاد می کند.

دِيلاق

= دايلاق = کره اسب دوساله = دراز بی ثمر. آدم بی قواره.

سارُق -----» ساروق

ساروق

= ساروغ = ساريق = ساری ( ساری ماخ = گستردن ) + يق = گسترده شده ، نوعی سفره ی پهن

سُقـُلمَه*

= سقرمه = سدرمه = سغلمه = سيغيلما = سيغيل ( سيغيل ماخ = محکم شدن ، مشت کردن ) + ما = حالت مشت کردن دست برای ضربه زدن.

سُوَه *

= سويه = نژاد.

سياق*

= ساياق = سای ( سای ماخ = شمردن ) + اق = شمارش. علم حساب قديم که در برگ جهان افراد بسيار کمی در آن تخصص داشتند.

سینک

= سينيک = سينيق = سين ( سين ماخ = شکستن ) + يق = شکسته ؛ مرزی که حد فاصل ايجاد می کند. اين اسم در کتاب « نام های شهرها و ديه های ايران » مرحوم کسروی ، برای روستای " سينک جان " مراغه ، به همين گونه ريشه يابی شده است.

شاپالاق -----» شَپـِلاق

شاغال*

= شاغغال = شاخخال = چاخخال = چاخ ( چاخ ماخ = برق زدن ) + ال = حيوانی که چون برق تند و تيز است. و شايد به اين دليل که چشم هايش در تاريکی برق می زند.

شَپـِلاق*

شاپالاق = شاپا ( شاپاماخ = کشيده زدن ، چپ و راست زدن ) + لاق = سيلی ، کشيده.

شغال -----» شاغال

شَلتوک

چلتوک = چلتيک = چل ( چل ماخ ، چال ماخ = کوبيدن ، زمين زدن ) + تيک ( تيک ماخ = کاشتن تخم در زمين ) = کاويدن زمين و کاشتن تخم. توسعاً به معنای برنجکاری و نيز بذر برنج و پوشش بذر برنج بکار رفته است.

شوش [ در اصطلاح باران مثل شوش ]

= شوشه = شوش ( تيز ، صاف ) + ه = هرچيز شفاف و پاک و زلال [ شيشه نيز از همين ريشه است ]

شيشَک

شيش ( شيش مان = چاق ، تنومند ) + ک = چاق شده ، گوسفند پروار شده.

صُبا

صاباح = ساباه = فردا ( واژه ی " صبح " نيز از زبان ترکی به عربی رفته است

عَم قز

عم ( عمو ) + قيز ( دختر ) = دخترعمو.

عَم قـُلی

عم ( عمو ) + قلی = غلی = اوغلی ( پسر ) = پسرعمو.

قازان

غازغان = غازان = غاز ( غازماخ = کندن ) + قان = شکاف زمين ، ديگ [ احتمالاً بدين خاطر که سابقاً ديگ های چوبی بوده و داخل آن ها با کنده کاری درست می شد ]

غَلبير

معادل ترکی غربال و غربيل.

غُلام

غولام = غولوم = غول ، قول ( خدمت ) + وم ( ملکی و تحبيبی ) = خدمتکار من.

غلوزونه -----» قلوزونه

غوغا

= قوقا = قوو ( قووماخ = راندن ، جنگيدن ، تاختن ) + قا = دعوا ، هياهو.

قاتـُق

قات ( قات ماخ = قاتی کردن ) + ق = قاتی شده ، ماست ، دسر ، خورش / قاتق کـُردن ( قاتق اله ماخ ) = خورش را کم کم خوردن تا غذا برای همه تقسيم شود.

قِبراق

= قيوراق = قيورا ( قيوراماخ = خرامان رفتن ، چست و چابک رفتن ) + اق = چالاک ، سرحال.

قـُچاق

قوچاق = قوچ چاق = قوچ ( پهلوان ) + چاق ( سلامت ، فربه ، درشت ) = قوی هيکل.

قـِرتی

= قير( ناز، عشوه ، جنباندن بدن به قصد عشوه ) + تی ( دهنده ) = قردهنده ، عشوه گر.

قــُرُق

= قوروق = قورو ( قوروماخ = نگهبانی کردن ، حمايت و مراقبت کردن ) + ق = نگهبانی ، حراست ، حفاظت.

قرمه -----» قورمه

قِسِر

= قيسير = قيس ( قيس ماخ = تنگ فشردن ، پايين آوردن ) + ير = کم در حد ناچيز ، بی ثمر ، عقيم ، سترون ، نازا. در فصل باروری دام ها ، وقتی دامی باردار نمی شد اين اصطلاح بکار می رفت.

قِشقِر ِق

= قيشقيريق = قيشقير ( قيشقيرماخ = دادو بيداد و سروصدا کردن ) + يق = دادوبيداد ، جنجال و هياهو.

قلبير -----» غلبير

قـُلچُماق

= قول چوماق = قول ( بازو ) + چوماق ( چوب محکم ) = چماق بازو ، آدم زورمند و قوی.

جام چرمی شراب ) + زانو ترکيب شده و در مجموع به معنای " ساقی جام بدستی که زانو زده " باشد.

قـَلوزونـَه

در مورد ترکی بودن اين واژه هيچ ترديدی نيست. فقط برای ريشه يابی آن چند نظر می توان داد :

1 ــ قول + اوزونه = قول ( بازو ) + اوزون ( بلند و دراز ) = بازودراز = درازدست. به مفهوم ميوه ای جا مانده برای کسی که دست های بلند و درازی دارد.

2 ــ قال + اوزونه = ( قال ماخ = ماندن ، باقی ماندن ) + اوزونه ( بلند و دراز ) = باقی مانده برای آدم قدبلند.

3 ــ قلاووزانه = قلاووز ( راهنما ، بلد ِراه ، علامت راه يابی ) + انه ( پسوند فارسی ) = راهنمايی کننده ، نشانه.

بنده تصور می کنم همان معنای اول ( ميوه ی جامانده برای آدم درازدست ) معنای اصلی باشد.

قـُمپُز دَرکـُردن

ادعاهای توخالی ، هارت و پورت بيهوده

قـَمِش

در زبان ترکی به معنای " نی ".

قورت

از مصدر قورت ماخ به معنای بلعيدن و فروبردن در حلق.

قورمَه

= قوورما = قووور ( قووورماخ = برشته کردن ، تف دادن ) + ما = برشته و همچنين گوشت برشته يا سرخ شده

قوطی

 قوتو /قوطو= جعبه

قِيسی

قايسی = خشکه توت يا زردآلو. در تداول ، بطور عام به نوعی از زردآلو هم اطلاق می گردد.

قِيقاج*

= قييقاج = قيی ( قيی ماخ = بريدن ، بريده شدن ) + قاج = بريده بريده ، نگاه چپ ، نگاه کج ، کج ، کج کج رفتن ، اُريب رفتن.

قِيماق

1 ــ قايماق = قای ( قای ماخ = انباشتن ) + ماق = انباشته ، رويه ، سرشير

قِييش

= قيش = صورت محاوره ای قييچ = رکاب ، پا ، پايه ، بند ، نانی که خوب پخته نشده ، خمير، دوال چرمی. توسعاً هرچيز سفت و غيرقابل جويدن.

کـَپَه ، کـَپَه ی مرگ

= کوپه ماخ = کوپک ( خوابيدن در مقام تحقير ) / کپه ی مرگ  = خوابيدن ابدی و مردن در مقام تحقير.

کـُرک

= کورک = پوست برخی از جانوران که از آن پارچه ی بالاپوش يا لباس می بافند. اليافی نرم تر و لطيف تر از پشم.

کره

= چَر ِه = چير ِه = چير ( چربی و روغن ) + ه = چرب و روغنی = چربی حاصل از شير.

کشيک -----» کيشيک

کـَلبتِين

کلبتان = کلباتان = کل ( درشت ، محکم ) + بات ( بات ماخ = فرورفتن ) + ان = محکم فرورونده ، از ابزارآلات نجاری و نيز ابزار دندانکشی در قديم.

کلوخ

= کل اوخا = کل ( درشت ، حجيم ) + اوخا ( خردشده ، ريزشده ) = چيز درشت خردشده.

کـُماجدون

= کماج = کومج = نوعی نان شيرين که معمولاً زير خاکستر و آتش پخته می شود / کماج + دان = نوعی ظرف رويی يا مسی که احتمالاً بيشتر موارد مصرف آن ، پختن اين نوع از نان درآن بوده است.

کمچه -----» چمچه

کوشک

= کيوشک = کوشوک = کوشو ( کوشوماخ = پوشاندن ، زير سايه بردن ) + ک = سايه بان. توسعاً عمارت يا قصری ييلاقی در مناطق غيرمسکون.

کومَه

= کوما = کوم ( دسته ، بسته ) + ا = توده شده ، آلاچيق ، دخمه ، کلبه.

کيپ

= خيپ = محکم ، تنگ ، به هم پيوسته / کيپ کـُردن = محکم کردن ، پوشاندن بی هيچ روزنه ای.

کيشيک

= کئشیک = کئچیک = کئچ ( کئچ ماخ = گذشتن ، عبورکردن ) + یک = در حرکت و گذر ، نگهبان ، نگهبانی دادن

گـَزَک

= گز ( گزماخ = بریدن ، گشتن ) + ک = برش ، مقطع ، مقطع زمانی ، زمانی مشخص ، اوان ، هنگام

گـَلين*

= عروس

گولـّه*

= گول له = گول ( گل ) له = بازشونده چون گل. وسیله ی انفجاری در سلاح های باروتی که مانند گل از داخل آن باز می شود. / گولـّه بخورد = گلوله خورده.

گوال  -----» جووال

لـَچَک*

= روسری مثلثی شکل که زنان بر سر کنند.

لواشَک

= لواش ( لاواش = یاواش = سست و آرام ) + ک = نرم. ترد. نان ترد و نازک. هرگونه خوراکی که به شکل ورقه ی نازک باشد.

مشتلق -----» موشتولوق

موشتولوق/و مژده

= موجدولوق = موزدولوق = موزدو ( مژده ) + لوق = مژدگانی

وجین -----» ویجین

ويجين

= بیجین = بیچین = بیچ ( بیچ ماخ = درو کردن ) + ین = درو ، هرس ، کندن علف های هرز از کنار محصولات کشاورزی.

هَردَمبيل

= هردن بیر = هردن ( هرچند وقت ) + بیر ( یک ، یکبار ) = هرگاه یکبار ، بگیرنگیر.

يالقوز

= یالقیز = یالنیز = یالینقیز = یالین ( ساده ، بی پیرایه ، بدون همراه ) + قیز = تک ، تنها ، مجرد.

يامان -----» يامن

يَخه

= یاخا = گریبان ، گلو. / نسل جدید استفاده از این واژه را مورد تمسخر قرار می دهد ، درحالی که " یخه " صحیح است و اتفاقاً تلفظ " یقه " اشتباه است.

یُرد -----» یورد

يُقـُر

= يوغور ( يوغورماخ =خمير کردن ) = خميرواره. بدقواره. صفت منفی برای آدم های بدهيکل.

يُنجه -----» يونجه

يـِنگـَه

= زن يا دختری که در جشن ازدواج عروس را همراهی می کند

يورد ، يورت

= يورت = خانه ، محل خيمه ، چراگاه

يونجه

= يونجا = يون ( يون ماخ = کندن ، درآوردن از زمين ) + جا = چيدنی ، کندنی ، از علف های روييدنی برای خوراک.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 2:39  توسط baybek  |